تبليغاتX
سودای دو عشق
چه کسی می بيند خورشيد می سوزد ؟


" چه کسی می داند که تو در پیله ی خود تنهایی


چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی


پیله ات را بگشا


تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی. "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:31  توسط یکی از عشاق  | 

 خداحافظ

 

دفتر اين وبلاگم آخرين ورقش سياه شد...

با همه ي خاطراتي كه داشت بسته مي شه...

مثل خودم و همه خاطراتمون...

.....................................................................

آري  گلم دلم

حرمت نگه دار

كه اين اشك ها خون بهاي عمر رفته من است

سرگذشت كسي كه هيچكس  نبود ...

و هميشه گريه مي كرد

بي مجال انديشه به بخل هاي خود

تا كي مرا گريه كند تا كي

و به كدام مرام بميرد...

آري گلم دلم ورق بزن مرا

و به آفتاب فردا بيانديش كه براي تو طلوع مي كند

با سلام و عطر آويشن...

...............................................................

 

مي برم...

خودم  را

با اشك ها  و شيون ها...

و فرياد : آي...آخ قلبم!

اما باقي مي گذارم

برايت...

در هجوم سرد

بادها...

بانگ آسماني

دوستت مي دارم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:29  توسط یکی از عشاق  | 

 

راستي تا به حال برايت گفته ام؟!

 

من نگاهي را ديدم كه با لهجه ي زيباي نور حرف مي زد...

 

قاه قاه خنده هايي را گوش كرده ام كه در ناب ترين ملودي ها هم نخواهم شنيد...

هيس!!.. مي شنوي؟....گويي نت هايش هنوز هم در ميان صخره هاي دلم در رفت و آمدند...

 

من سمفوني آفتابي را لابه لاي برگ هاي خزان تنم تجربه كردم كه آتش را مست مي كرد...

 

دستي در آغوش ديدم كه سر انگشتانش در دلم طرحي هزار پر از ستاره هاي صورتي مي زد.

 

من سر روي سينه ي آسماني گذاشتم كه لالايي ماهتابش مرا خواب مي كرد.

 

خوشبو تر از ياس ديدم و رنگين تر از رز بوييدم...

 

تكيه گاهم سخت ، پر از پر پروانه ها بود!

تكيه گاهي به وسعت ذوق كودكي  با ديدن عروسك روياهايش...

به بزرگي جرات جوجه كبوتري در پي آشيان گمش...

 

به اوج لحظه ها رسيده ام با تو...... به نقطه اي ...

نقطه اي گنگ كه در پيچاپيچ جاده هاي تاريك خاطراتم  هيچگاه محو نخواهد شد...

من سفر كرده ام به دور ،به ميكده دل، شهر اقاقيها و نور، خانه ي دوست!!

من سفر كرده ام با تو به آرزو ،رويا وافسانه.

اشتياق بخشيدم به پرواز،موج دريا، باران  واشك....

 

من به اندازه ي همه ي تنهايي كه در انتظار خواهم داشت... چقدر...

چقدر...

چقدر خوشبخت بودم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:54  توسط یکی از عشاق  | 

 

تا همیشه

طلوع می کنی، جاودان

ناخودآگاه سبز می شوم

و

تیک تاک باران

جاودانگی این لحظه را

تا همیشه

به تماشا می نشیند.

 

========================

 

سلام ....

فقط اومدم بگم که :

 

تولدت مبارک

امیدوارم که سال های زیادی عمر کنی و تولد بگیرم واست ....

همین دیگه ...

 

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:37  توسط یکی از عشاق  | 

ويران

 

با دسته اي گل !

 

از خزاني نزديك !

 

خواهم آمد...

 

قرارمان

 

جاده ي گمنام ...

 

نرسيده به غربت  دور ...

 

نزديك تاريكي ...

 

در ايستگاه  غروب...

 

لابلاي خار و خس روييده

 

از  تنهايي...

 

 

راه من دور نيست!...

 

نيازي به  نور نخواهم داشت...

 

سالهاست اين راه را عصايم مي شناسد!...

 

 

 

اما

 

فانوس ستاره به تو ميدهم...

 

راه برگشتت خواهي ديد...

...

 

دگر توانم را نيست

 

توان به دوش كشيدن

 

اين همه بال بي پرواز...

 

 

دگر توانم را نيست

 

كاش زودتر مي فهميدم...

 

كاش زودتر باورمان ميشد

 

دستهامان

 

چشمهامان

 

ويران شدند....

 

ويران شدند...

 

ويران...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:3  توسط یکی از عشاق  |