|
|
|
|
|
سر شارم از گريه و خالي از تو... دلواپسي ام را لبخند و رفتنت را فرياد مي زنم در گوش كر كوچه... سر گشته مي گذرم از پس كوچه تنهايي خسته از مرور تكراري دفتر شعر قديمي غمگين از چشمان مسدود ستاره حوصله ام به سر آمد از افكار بيهوده مكرر ديوانه از ذهن مغشوش بي حاصل . . . تورق دفتر نقاشي... ونقشي كه گم است ! آري... گويي پاك كرده اي با پاك كن ابلق روزگار نقش بودنت را !!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:21 توسط یکی از عشاق
|
|
||
|
|
|
|
|
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا چشم تو زینت تاریکی نیست پلک ها را بتکان کفش به پاکن و بیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو و خرامیده شب اندام ترا مثل یک قطره آواز به خود جذب کند پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت «بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است»
----------------------------------------------
کاش کمي هم نان و خرما |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:9 توسط یکی از عشاق
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه امشب هم ماهي ها در انتظار رقاصي نوراني ماه در امواج كوچك و آرام آب ‘ در حوضچه ي كوچك و رنگ پريده ‘ بي تابند… مست مي چرخند. ماهي هاي كوچك هم رنگ شمع داني هاي پژمرده گلدان هاي پر از لبخند پوسيده ديگر هيچ نمي فهمند‘ حتي صداي آشناي چنگالهاي هميشگي روزگار زخم تنشان را.. پولك هاي براق نداشته شان را… از ياد برده اند. در انتظار…
. . و اما… و اما انگار امشب هم‘ مثل شب هاي بي قرار ديگر… هوا ابريست…
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:36 توسط یکی از عشاق
|
|
||
|
|
|
|
|
به دنبال پنجره اي باز …
به دنبال خانه اي بي ديوار! … بي فايده است… سال هاست پنجره ای نديدم..
دنيا ديگر جاي پرنده ها نيست…
پرواز را به اسارت برده اند… بال و پر هاي قاصدكان خشكيده است… در ميان خواهش ها زمزمه اي نيست از آشيان بي پروا… همان به كه در ميان ميله هاي بي آذين در ميان خار هاي گل نما تيغ حسرت در دلت فرو كنند تااينكه به ديده ي خارت نگرند… روزگار ي است چيزي از پرواز به غير از دانه ای پر باقي نمانده… بي فايده است به آسماني خيره شدن كه هيچ نيست ! حتي تكه ابري براي پر كردن دل تنهاي كوير… دشت ها بي مهابا كوك چمنزارانشان را در ميان نت هاي گمگشته ي تاريكي از ياد بر ده اند… بي فايده است بي فايده است...حتی باريدن!…
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:6 توسط یکی از عشاق
|
|
||
|
|
|
|
|
دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند هر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم قبول است هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم يادت نرفته است عزيزم، كه اگر درد سري هست از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز تـقدير كدام است؟ ببين، ما خود مسئله داريم عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم انگار محال است كه ما قسمت يك پنجره باشيم حالا كه به اندازهء پرواز و قفس فاصله داريم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:30 توسط یکی از عشاق
|
|
||